تبليغاتX
طوفان قبل از آرامش
میخوام اسمه وبلاگ رو بذارم آرامش قبل از طوفان خوبه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:10  توسط من  | 

به گلگشت جوانان

یار ما را زنده دارید ای رفیقان

که ما در ظلمت شب

زیر بال خفاش خون آشام

نشاندیم این نگین صبح روشن را

به روی پایه ی انگشتر فردا

و خون ما

به سرخی گل لاله

به گرمی لب تبدار عاشق

به پاکی تن بیرنگ ژاله

ریخت بر دیوار هر کوچه

و رنگی زد به خاک تشنه ی هر کوه

و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری

و این است آن گل آتش افروز شمعدانی

که در باغ بزرگ شهر میخندد

و این است آن لب لعل زنانی را که میخواهید

و پرپر میزند ارواح ما

اندر سرور عشرت جاویدتان

و عشق ماست لای برگ هر کتابی که میخوانید

****

شما یاران ! نمی دانید:

چه تبهایی تن رنجور ما را آب کرد

چه لبهایی به جای نقش خنده داغ شد

و چه امیدهایی در دل غرقاب خون نابود گردید

ولی ما دیده ایم اندر جهان دوره ی خود :

سر آزاد مردان را فراز چوبه ی دار

حصار ساکت زندان

که در خود میفشارد نغمه های زندگانی را

و رنجی کاندرون کوره خود میگدازد

آهن تن ها

طلسم پاسداران فسون هرگز نشد کارا

کسی از ما :

نه پای از راه گردانید

و نه در راه دشمن گام زد.

و این برفی مه می خندد بر روی بامهاتان

و این نوشی که میجوشد درون جامهاتان

گواه ماست ای یاران!

گواه پایمردی های ما

حزمهای ما

که از رزمها جانانه تر شد

(محمد زهری)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:54  توسط من  | 

سنگی ست زیر آب

در گود شب گرفته ی دریای نیلگون

تنها نشسته در تک آن گور سهمناک

خاموش مانده در دل آن سردی و سکون

او با سکوت خویش از یاد رفته است در آن دخمه ی سیاه

************

هرگز بر او نتافته خورشید نیمروز

هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه

بسیار شب که ناله بر آورد و کس نبود

کان ناله بشنود

بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت

در گور  آن کبود

**********

سنگی ست زیر آب ولی آن شکسته سنگ

زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت

دل بود . اگر به سینه ی دلدار می نشست

گل بود . اگر به سایه ی خورشید میشکفت

(ه.ا.سایه)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 10:22  توسط من  | 

شبی دارم شبی دلگیر

امیدی هم ندارم ـ ز بس ناباورم از بخت ـ

که یک در باز گردد زیر چشم انتظار من

که سامانی پدید آید مرا در بوسه ی خورشید

به چشمت چیستم؟

- خاکی به راهی

نگینی قیروش در قعر چاهی

گلی پژمرده در گلدان هستی

شکنجی در شب تلخ سیاهی

به چشمت چیستم؟

- بومی به بامی

شراب مرگ در ژرفای جامی

چو هذیان تب آرام سوزی

نه آغازی نه انجامی نه نامی

به چشمم چیستی؟

انبوه رازی

دو دست درد سوز دلنوازی

شب افروزی . امیدی . ماهتابی

به گوش بیدلان نجوای سازی

*

کجابا من در آمیزی به رازی؟

میان ما بود راه درازی

من اندر غار تاریک نیازم

تو اندر دشت بی پایان نازی

*

مگر بر بال پندارت گذارم

ترا در پیش روی خود بر آرم

نگاه خشم از چشمت بشویم

نشینم. خنده ات در دیده کارم

(محمد زهری)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 6:13  توسط من  | 

امروز چون شکارچیان در کمین صید

از صبح در اتاقم نشستم به انتظار

شاید غزال وحشی شعری رسد ز راه

با تیر طبع سرکش خود سازمش شکار

وان را کنم به معبد معبود خویش نثار

****

افسوس ..... گله گله غزالان خوش خرام

در سرزمین سبز خیالم خزید و رفت

تا خواستم که تیر ز ترکش جدا کنم

گویی که خواب بود ز چشمم پرید و رفت

****

اینک غروب میرسد ز راه و من هنوز

چشم انتظار شعرم و کاری نکرده ام

ترسم که ترکشم شد ز تیرها تهی

از صبح تا غروب شکاری نکرده ام

****

امروز هم گذشت و در اندیشه ام که من

فردا چه سان به معبود رو کنم

شعری نگفته ام که نشیند به خاطرش

بی ارمغان چگونه نظر سوی او کنم

****

اما تو ای الهه ی عشق و امید و بخت

از من متاب روی و مگو دست من تهی ست

در سینه ام دلی ست پر از مهر و اشتیاق

قربانی تو باد که کس بهتر از تو نیست

( احمد رفیعی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:13  توسط من  | 

زمین آبستن گلهای نسرین بود و من ابری ملامت بار

که نا میمون ترین اندوه را در بوته های خار می دیدم

زمین با من نمی پیوست

و من زیباترین گلهای غم را از ضمیر خاک می چیدم

             ***********************

در این مرداب درد انبار

که بال مرغهای قاصد از اندیشه ی پرواز می سوزد

دل من می تپد در حسرت زیبا پریدنها

درون خلوتم رویای وصلتهاست

و با چشمان من اندوه تا شبگیر باریدن

و بر دستان من بندی ست :

که گلهای شقایق از درون کشتزار خویش نتوانم رهانیدن

              *************************

من از آبشخور غوکان بد آواز می آیم

هلا ای آشنا هشدار

قدم شادابتر بردار

که خارستان ما با اشک گلباران نخواهد شد

جهان در زیر پای ماست

و این زورقتو را تا آبهای دور خواهد برد

و این زورق تو را پرواز خواهد داد

و این فواره های روشن خورشید

که غمگینانه بر بام تو می بارد

زمین را دوست می دارد

و این لولنده های خاک و این آشفتگان کاغذین را دوست می دارد

                                                                    (بابا چاهی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 9:7  توسط من  | 

 

 

Ive been alone with you
Inside my mind
And in my dreams Ive kissed your lips
A thousand times
I sometimes see you
Pass outside my door
Hello
Is it me youre looking for
I can see it in your eyes
I can see it in your smile
Youre all Ive ever wanted
And my arms are open wide
Because you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much
I love you

I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again
How much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello
Ive just got to let you know
Because I wonder where you are
And I wonder what you do

Are you somewhere feeling lonely
Or is someone loving you
Tell me how to win your heart
For I havent got a clue
But let me start by saying I love you

Hello
Is it me youre looking for
Becuase I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely
Or is someone loving you
Tell me how to win your heart
For I havent got a clue
But let me start by saying I love you

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 9:5  توسط من  | 

only God can judge me

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 13:53  توسط من  | 

only God can judge me

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 13:53  توسط من  | 

سالها با آنکه مرغی در قفس بودم

آسمان در زیر پایم بود

روی در یاها روی دشتها پل می زدم با فکر

کشور خورشید را

با پر تدبیر خود تسخیر کردم من

بس در و دروازه بگشودم که تا امروز

پای بس عابر مانده حیران در طریق او

............................

سالها با آنکه مرغی در قفس بودم

بر  فراز شهر ها من بال گشودم

دیدم انسانها به زنجیرند

دیدم انسانهای دیگر را که از زنجیر میسازند

خیش بهر کشت فرداشان

میشنیدم برفراز شهرها با آنکه مرغی در قفس بودم

ناله ی انسان و حیوان را

میشنیدم نغمه هاشان را....

...

.....

.......

دیدم از کنج قفس دستهایی را

ک هبر روی من دری بگشود

من به پرواز آمدم آنگه

و در پرواز خود اکنون

تا ببینم روی آن گمگشته

خواهم گشت از هر سوی تا هر سوی

استاد اسماعیل شاهرودی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 5:35  توسط من  |