تبليغاتX
طوفان قبل از آرامش
چه میگویید؟

کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است؟

کجا شهد است این اشک است

اشک باغبان پیر رنجور است

که شبها راه پیموده

همه شب تا سحر بیدار بوده

تاکها را آب داده

پشت را چون چفته های مو دو تا کرده

دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده

تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده

چه میگویید؟

کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است

کجا شهد است این خون است : خون باغبان پیر و رنجور است

چنین آسان مگیریدش

شما هم ای خریداران شعرمن:

اگر در دانه های نازک لطفم

و یا در خوشه های روشن شعرم

شراب و شهد می بینید غیر اشک و خونم نیست

شرابش از کجا خواندید

این مستی نه آن مستی ست

شما از خون من مستید

از خونیکه می نوشید

از خون دلم مستید

مرا هر لفظ فریادیست که از دل می کشم بیرون

مرا هر شعر دریایی ست

دریایی ست لبریز از شراب خون

کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است؟

چنینی آسان میفشارید بر هر دانه لبها را

و بر هر خوشه دندان را

مرا این کاسه ی خون است.....

مرا این ساغر اشک است.......

چنینی آسان مگیریدش

چنین آسان منوشیدش

                                               (نادر نادرپور)                

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 6:46  توسط من  | 

از بیندگان گرامی تقاضا می شود که درباره ی یکی از موضوعات زیر با توجه به این عکس بنویسند یا حداقل فکر کنند:

۱-شکم گنده و گردن کلفت بعضی ها ( یا اونایی که واسه غذا حرص می زنن)

۲-مزخرفات سیاستمدارای غربی و شرقی درباره ی آرامش امنیت و صلح تو دنیا

۳-زندگی اون آدم کوچولوهایی که از قضا پول باباشون از پارو هم بالا نمیره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 7:4  توسط من  | 

دانی که چرا ز میوه ها سیب نکوست؟

                                                 نیمی رخ عاشقست و نیمی رخ دوست

این زردی و سرخی که در او می بینی

                                                 زردیش رخ عاشقست و سرخیش رخ دوست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 7:58  توسط من  | 

زمین گرم میشه . زیر زمین غوغاییه .

یک دفعه نوک یه کوه شکافته میشه و یه انفجار باشکوه .....

داغی جای خودش رو به سرما و سختی میده و همه چه تموم میشه و زمین سرد .

..

...

....

منتظر یه انفجار با شکوهترم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:30  توسط من  | 

هر سال نزدیکای عید خدا یه دشت گل به دماوند هدیه میده

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 7:52  توسط من  | 

یکی می گفت:

دوست خوب اونیکه روی یه نیمکت کنارش بشینی و هیچ صحبتی نکنی ولی وقتی ازش دور می شی حس کنی که بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 6:27  توسط من  | 

چند روز پیش که داشتم روی چمن راه می رفتم به یه چیزی برخورد کردم . چمن خیلی نرم زیر پای من فرو می رفت . هیچ مقاومتی نمی کرد .

یه جور حس محبت بهم القا شد . اونقدر که دلم می خواست زمین رو ببوسم .

حس کردم خدا داره نوازشم می کنه.

خدا چقدر مهربونه .... چقدر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 7:31  توسط من  |