تبليغاتX
طوفان قبل از آرامش -

سالها با آنکه مرغی در قفس بودم

آسمان در زیر پایم بود

روی در یاها روی دشتها پل می زدم با فکر

کشور خورشید را

با پر تدبیر خود تسخیر کردم من

بس در و دروازه بگشودم که تا امروز

پای بس عابر مانده حیران در طریق او

............................

سالها با آنکه مرغی در قفس بودم

بر  فراز شهر ها من بال گشودم

دیدم انسانها به زنجیرند

دیدم انسانهای دیگر را که از زنجیر میسازند

خیش بهر کشت فرداشان

میشنیدم برفراز شهرها با آنکه مرغی در قفس بودم

ناله ی انسان و حیوان را

میشنیدم نغمه هاشان را....

...

.....

.......

دیدم از کنج قفس دستهایی را

ک هبر روی من دری بگشود

من به پرواز آمدم آنگه

و در پرواز خود اکنون

تا ببینم روی آن گمگشته

خواهم گشت از هر سوی تا هر سوی

استاد اسماعیل شاهرودی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 5:35  توسط من  |