از صبح در اتاقم نشستم به انتظار
شاید غزال وحشی شعری رسد ز راه
با تیر طبع سرکش خود سازمش شکار
وان را کنم به معبد معبود خویش نثار
****
افسوس ..... گله گله غزالان خوش خرام
در سرزمین سبز خیالم خزید و رفت
تا خواستم که تیر ز ترکش جدا کنم
گویی که خواب بود ز چشمم پرید و رفت
****
اینک غروب میرسد ز راه و من هنوز
چشم انتظار شعرم و کاری نکرده ام
ترسم که ترکشم شد ز تیرها تهی
از صبح تا غروب شکاری نکرده ام
****
امروز هم گذشت و در اندیشه ام که من
فردا چه سان به معبود رو کنم
شعری نگفته ام که نشیند به خاطرش
بی ارمغان چگونه نظر سوی او کنم
****
اما تو ای الهه ی عشق و امید و بخت
از من متاب روی و مگو دست من تهی ست
در سینه ام دلی ست پر از مهر و اشتیاق
قربانی تو باد که کس بهتر از تو نیست
(
احمد رفیعی)