یار ما را زنده دارید ای رفیقان
که ما در ظلمت شب
زیر بال خفاش خون آشام
نشاندیم این نگین صبح روشن را
به روی پایه ی انگشتر فردا
و خون ما
به سرخی گل لاله
به گرمی لب تبدار عاشق
به پاکی تن بیرنگ ژاله
ریخت بر دیوار هر کوچه
و رنگی زد به خاک تشنه ی هر کوه
و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری
و این است آن گل آتش افروز شمعدانی
که در باغ بزرگ شهر میخندد
و این است آن لب لعل زنانی را که میخواهید
و پرپر میزند ارواح ما
اندر سرور عشرت جاویدتان
و عشق ماست لای برگ هر کتابی که میخوانید
****
شما یاران ! نمی دانید:
چه تبهایی تن رنجور ما را آب کرد
چه لبهایی به جای نقش خنده داغ شد
و چه امیدهایی در دل غرقاب خون نابود گردید
ولی ما دیده ایم اندر جهان دوره ی خود :
سر آزاد مردان را فراز چوبه ی دار
حصار ساکت زندان
که در خود میفشارد نغمه های زندگانی را
و رنجی کاندرون کوره خود میگدازد
آهن تن ها
طلسم پاسداران فسون هرگز نشد کارا
کسی از ما :
نه پای از راه گردانید
و نه در راه دشمن گام زد.
و این برفی مه می خندد بر روی بامهاتان
و این نوشی که میجوشد درون جامهاتان
گواه ماست ای یاران!
گواه پایمردی های ما
حزمهای ما
که از رزمها جانانه تر شد
(محمد زهری)