تبليغاتX
طوفان قبل از آرامش - ......
به گلگشت جوانان

یار ما را زنده دارید ای رفیقان

که ما در ظلمت شب

زیر بال خفاش خون آشام

نشاندیم این نگین صبح روشن را

به روی پایه ی انگشتر فردا

و خون ما

به سرخی گل لاله

به گرمی لب تبدار عاشق

به پاکی تن بیرنگ ژاله

ریخت بر دیوار هر کوچه

و رنگی زد به خاک تشنه ی هر کوه

و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری

و این است آن گل آتش افروز شمعدانی

که در باغ بزرگ شهر میخندد

و این است آن لب لعل زنانی را که میخواهید

و پرپر میزند ارواح ما

اندر سرور عشرت جاویدتان

و عشق ماست لای برگ هر کتابی که میخوانید

****

شما یاران ! نمی دانید:

چه تبهایی تن رنجور ما را آب کرد

چه لبهایی به جای نقش خنده داغ شد

و چه امیدهایی در دل غرقاب خون نابود گردید

ولی ما دیده ایم اندر جهان دوره ی خود :

سر آزاد مردان را فراز چوبه ی دار

حصار ساکت زندان

که در خود میفشارد نغمه های زندگانی را

و رنجی کاندرون کوره خود میگدازد

آهن تن ها

طلسم پاسداران فسون هرگز نشد کارا

کسی از ما :

نه پای از راه گردانید

و نه در راه دشمن گام زد.

و این برفی مه می خندد بر روی بامهاتان

و این نوشی که میجوشد درون جامهاتان

گواه ماست ای یاران!

گواه پایمردی های ما

حزمهای ما

که از رزمها جانانه تر شد

(محمد زهری)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:54  توسط من  |